
درست وفتی تو مجلس عروسیت دارند ازت عکس میگیرند، یاد ریق گربهای که وسط جاده چسبیده بود کف زمین، میافتی و بعد .. هو و و .... ق ق ق ....
درست وقتی داری جلوی ۴ تا دختر خوشگل تو پارک با اسکیتت افه میای یه چالهی کوچیک از وسط سبز میشه و شپلنگ .... و صدایی که میآد: «آی کونش ... الهی ...»
درست وقتی که بچهی شیطونت تو رو تو ماسههای بغل دریا چال کرده و داره رو صورتت میشاشه و میخنده و تو داری بهش فحش میدی یه موج گنده میاد و اتفاقا تیکهی چوبیه جعبهیی که باهاش یه نفر رو وسط دریا ول کرده بودند میاد و زاقارت میخوره تو مخت ...
درست وقتی داری با دقت هر چه تمامتر نخی رو از سوزنی رد میکنی ... زن و شوهر جوون همسایه بالایی رمانسشون میزنه بالا و گومب و گومب .... و آخ ... سوزن میره تو چشمت ...
پس هیچوقت فکر نکن که میتونی برای زندگیت برنامهی منظمی بچینی و یکنواخت زندگی کنی .... همیشه درست در لحظهای که فکرشو نمیکنی یه اتفاق میافته و خیلی چیزها عوض میشه...